هوای آلوده!؟

امروز هوا آلوده بود

و همه به آسمان طعنه زدیم

که تو آبی نیستی 

اما هرگز سیاهی مان را برای زمین فاش نگفت.

(۳۱/۱/۹۰)

يک لحظه از نگاه تو کافي است

 اي عشق، اي ترنم نامت ترانه‌ها

معشوق آشناي همه‌ عاشقانه‌ها

اي معني جمال به هر صورتي که هست

مضمون و محتواي تمام ترانه‌ها

با هر نسيم، دست تکان مي‌دهد گلي

هر نامه‌اي ز نام تو دارد نشانه‌ها

هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت:

گل با شکوفه، خوشه‌ي گندم به دانه‌ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز

دريا به موج و موج به ريگ کرانه‌ها

باران قصيده‌اي است تر و تازه و روان

آتش ترانه‌اي به زبان زبانه‌ها

اما مرا زبان غزل‌خواني تو نيست

شبنم چگونه دم زند از بي‌کرانه‌ها

کوچه به کوچه سر زده‌ام کو به کوي تو

چون حلقه در به در زده‌ام سر به خانه‌ها

يک لحظه از نگاه تو کافي است تا دلم

سودا کند دمي به همه جاودانه‌ها

مرحوم دکتر قیصر امین پور

گریه

امشب از غم بر سرت ای دل،چه مي آيد
از آسمان گويي ، صداي گريه مي آيد
ازتومي پرسم،صداي گريه ي كيست؟
كه غرق غم از هر كرانه مي آيد
گويا صداي گريه ي ملائكه است
نه،اين صداي غم از مدينه مي آيد
صدا،صداي گريه ي اشك است
كه از چشمهاي حضرت ريحانه مي آيد
نه،به خدا عرش و فرش مي گريند
وقتي كه چشمه ي كوثر روانه مي آيد
اين همه اشك و گريه از غم چيست؟
آري از بريدن سر عدل زمانه مي آيد
بانوي دين كه آزموده خدا قبل خلقتش
مي ديد صداي خطبه شقشقيه مي آيد                                           (27/1/90)

پشت در اين  علي است و همه هستي او

شهادت حضرت فاطمه

سالها پيش در اين شهر درختي بودم             يادگاري کهن از دوره سختي بودم

 هرگز از همهمه باد نمي لرزيدم                    سايه پرورد چه اقبال و چه بختي بودم

 به برومندي من بود درختي کمتر                   رشد ميکردم و ميشد تنه ام محکم تر

 من به آينده خود روشن و خوشبين بودم        باغ را آينه صبر به آيين بودم

 روزها تشنه هم صحبتي با خورشيد             همه شب هم نفس زهره و پروين بودم

 ريشه در قلب زمين داشتم و سر به فلک       برگهايم گل تسبيح به لب مثل ملک

 راستي شکر خدا برگ و بري بود مرا              با درختان دگر سر و سري بود مرا

 قامت افراشته چون سرو و صنوبر بودم            چتر سر سبزي و شهد ثمري بود مرا

 چشم من بود به شاهين ترازوي خودم          تکيه کردم همه عمر به بازوي خودم

 ناگهان پيک خزان آمد و باد سردي                 باغ شد صحنه طوفان بيابان گردي

 در همان حال که احساس خطر مي کردم       نرم و آهتسه ولي با تبر آمد مردي

 تابه خود آمدم از ريشه جدا کرد مرا                ضربه هايش متوجه به خدا کرد مرا

 حالتي رفت که صد بار خدايا کردم                  از خدا عاقبت خير تمنا کردم

 گرچه از زخم تبر روي زمين افتادم                  آسمان سير شدم  مرتبه پيدا کردم

 از من سوخته دل بال و پري ساخته شد         کم کم از چوب من  آن روز دري ساخته شد

 تا نگهبان سراپرده ماهم کردند                      هرچه در بود در آن کوچه نگاهم کردند

 از همان روز که سيماي علي را ديدم             همه شب تا به سحر چشم به راهم کردند

 مثل خود تشنه سيراب نمي ديدم من            اين سعادت را در خواب نمي ديدم من

 بارها شاهد رخسار پيمبر بودم                     محرم روز و شب ساقي کوثر بودم

 تا علي پنجه به اين حلقه در مي افکند          به خدا از همه پنجره ها سر بودم

 دست هاي دو جگر گوشه که نازم ميکرد         غرق در زمزمه و راز و نيازم ميکرد

 به سرافرازي من نيست دري روي زمين          خورده بر سينه من بال و پر روح الامين

 سايه وحي و نبوت به سرم بوده مدام            به خدا عاقبت خير همين است همين

 هر زماني که روي پاشنه مي چرخيدم            جلوه روشني از نور خدا مي ديدم

 از کنار در اگر فاطمه مي کرد عبور                   موج ميزد به دلم آينه در آينه نور

 سبز پوشان فلک پشت سرش مي گفتند       قل هوالله احد چشم بد از روي تو دور

 سوره کوثري و جلوه طه داري                        انچه خوبان همه دارند تو تنها داري

 ديدم از روزنه ها جلوه احساسش را               دست پر آبله و گردش دستاسش را

 ديده ام در چمن سبز ولايت هر روز                 عطر گلهاي بهشتي و گل ياسش را

 زير اين سقف گلين اشک فرود آمده بود           روح همراه ملائک به درود آمده بود

 هر گرفتار بني حلقه بر اين در ميزد                 هرکه از پاي مي افتاد به من سر مي زد

 آيه روشن تطهير در اين کوچه مدام                 شانه بر شانه جبرئيل امين پر مي زد

 يک طرف شاهد نجواي يتيمان بودم                يک طرف محو شکوفايي ايمان بودم

 من ندانستم از اول که خطر در راه است           عمر اين دل خوشي زود گذر کوتاه است

 مانده بودم که چرا آينه را آه گرفت                   يا پس از هجرت خورشيد چرا ماه گرفت

 رفت پيغمبر و ديدم که ورق بر گشته                مانده از باغ نبوت گل پرپر گشته

محبط وحي جدا گريد و جبرئيل جدا                   مسجد و منبر و محراب و حرم سرگشته

 هست در آينه باغ خزان ديده ملال                  نيست هنگام اذان صوت دل انگيز بلال

همه حيرت زده افروختنم را ديدند                     ديده بر صحن حرم دوختنم را ديدند

 بيوفايان همه آن روز تماشا کردند                    از خدا بي خبران سوختنم را  دیدند

 سوختند تا مگر از آتش بيداد و حسد               چشم زخمي به جگر گوشي ياسيم نرسيد

هيچ آتش به جهان اين همه جانسوز نشد         شعله جانسوز اگر بود جهان سوز نشد

 رسم آتش زدن از عهد خليل است ولي            آتش آن روز گلستان شد و امروز نشد

 آه از اين شعله که خاموش نگردد هرگز              داغ اين باغ فراموش نگردد هرگز

 سوخت در آتش بيداد رگ و ريشه و پوست        پشت در اين  علي است و همه هستي او

 يادم از غفلت خويش آمد و با خود گفتم            حيف ! آن روز به نجار نگفتم اي دوست

 توکه در قامت من صبر و رضا را ديدي                بر سر و سينه من ميخ چرا  کوبيدي

 همه رفتند و به جا ماند در سوخته اي              دفتري خاطره از آتش افروخته اي

 روي گلبرگ شقايق بنويسيد هنوز                   هست در کوچه ما چشم به در دوخته اي

 تا بگويند در اين خانه کسي مي آيد                 مژده اي دل که مسيحا نفسي مي آيد

که ز انفاس خوشش بوي  کسي مي آيد    

"محمدجواد غفورزاده (شفق)"

ای کاش فدک این همه اسرار نداشت

ای کاش مدینه در و دیوار نداشت

فریاد دل محسن زهرا این بود

ای کاش در سوخته مسمار نداشت

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود ،

خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود ،

ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه ،

گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود .

***
بر حاشيه‌ي برگ شقايق بنويسيد
گل ، تاب فشار در و ديوار ندارد
***
پيمبري كه عمري غم خوار امتش بود
روي كبود زهرا (س) اجر نبوتش بود ؟!
***
یا علی قبر پرستویت کجاست؟
آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟
***
من با که گویم این که بهارم خزان شده
ماهم به خاک تیره غربت نهان شده
بانوی بی نشان که به هرسو نشان ز اوست
رفت از برم به قامت همچون کمان شده
***
الا اي چاه ! يارم را گرفتند
گلم ، باغم ، بهارم را گرفتند
ميون كوچه‌ها با ضرب سيلي
همه دار و ندارم را گرفتند

در حریم فاطمیّه مرغ دل پر می زند
ناله از مظلومی زهرای اطهر می زند

السلام علیک یا فاطمة الزهرا

 

از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند

فصل های پیش از اینم ابر داشت
بر کویرم بارشی بی صبر داشت

پیش از اینها آسمان گلپوش بود
پیش از اینها یار در آغوش بود

اینک اما عده‌ای آتش شدند
بعد کوچ کوه ها آرش شدند

از بلند از حلق آویزها
قلب‌های مانده در دهلیزها

بذرهایی ناشناس و گول و گند
از میان خاک و خون قد می‌کشند

بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای حسن القضاء را دیده اند
عده‌ای را بنزها بلعیده اند

بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند

ای بی جان ها! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید

توچه می‌دانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش،‌ رقص مرگ را

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناسه چیست

تو چه می‌دانی سقوط «پاوه» را
«عاصمی» را «باکری» را «کاوه»‌را

هیچ می دانی «مریوان» چیست؟‌ هان!
هیچ می‌دانی که «چمران»‌کیست؟ هان!

هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟
هیچ می‌دانی «دو عیجی»‌ در کجاست؟

این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی سر است


تو چه می دانی، چه می دانی، چه...
چون از این دریا نبردی شبنمی

با همان‌هایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند

با همان‌هاکز هوس آویختند
زهر در جام خمینی ریختند

پای خندق‌ها احد را ساختند
خون فروشی کرده خود را ساختند

زنده‌های کمتر از مردارها
با شما هستم، غنیمت خوارها

بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه! لعنت بر شما

باز دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولی الامر شماست

با همانهایم که بعد از آن ولی
شوکران کردند در کام علی

باز آیا استخوانی در گلوست؟
باز آیا خار در چشمان اوست؟

ای شکوه رفته امشب بازگرد!
این سکوت مرده را درهم نورد

از نسیم شادی یاران بگو
از «شکست حصر آبادان» بگو!

از شکستن از گسستن از یقین
از شکوه فتح در «فتح المبین»

از «شلمچه»، «فاو»‌ از «بستان» بگو!
از شکوه رفته! از «مهران»‌ بگو!

از همانهایی که سر بر در زدند
روی فرش خون خود پرپر زدند

شب شکاران سحر اندوخته
از پرستوهای در خود سوخته

زان همه گلها که می بردی بگو!
از «بقایی» از «بروجردی» بگو!

پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند

ای جماعت! جنگ یک آیینه است
هفته تاریخ را آدینه است

لحظه ای از این همیشه بگذرید
اندرین آیینه خود را بنگرید

عشق بود و داغ بود و سوز بود
آه! گویی این همه دیروز بود

اینک اما در نگاهی راز نیست
درگلویی عقده آواز نیست
تیردان پرتیر و تیرانداز نیست

نسل های جاودان فانی شدند
شعرها هم آنچه می دانی شدند

روزگاران عجیبی آمدند
نسل های نانجیبی آمدند

ابتدا احساس هامان ترد بود
ابتدا اندوهامان خرد بود

رفته رفته خنده ها زاری شدند
زخم هامان کم کمک کاری شدند

خواب دیدم دیو بیعار کبود
در مسیل آرزوها خفته بود

خواب دیدم برفها باقی شدند
لحظه‌های مرده ام ساقی شدند

ای شهیدان! دردها برگشته اند
روزهامان را به شب آغشته‌اند

فصل هامان گونه‌ای دیگر شدند
چشمهامان مست و جادوگر شدند

روحهامان سخت و تن آلوده‌اند
آسمانهامان لجن آلوده‌اند

هفته ها در هفته ها گم می‌شوند
وهم‌ها فردای مردم می‌شوند

فانیان وادی بی سنگری!
تیغ ها مانده در آهنگری
حاصل آن ماجراها حیرت است؟
میوة‌ فرهنگ جبهه عشرت است؟

حاصل آغازها پایان شده است؟
میوة فرهنگ جبهه نان شده است؟

شعله ها! سردیم ما، سردیم ما
رخصتی، ‌شاید که برگردیم ما

«یسطرون»‌هم رفت و ما نون مانده‌ایم
بعد لیلا باز مجنون مانده‌ایم

پشت آغازی که اقیانوس شد
در سکوت خویش جیحون مانده‌ایم

فاتحان رفتند و پای برجها
در تکاپوی شبیخون مانده‌ایم

بعد اتمام بیابان‌ها هنوز
ما بیابانگرد و مجنون مانده‌ایم

بحر مرداب است بی امواج،‌آی !
عشق یک شوخی است بی حلاج، آی!

یک نفر از خویش دلگیر است باز
یک نفر بغضش گلوگیر است باز

زخمی‌ام، اما نمک... بی فایده است
درد دارم، نی لبک... بی فایده است

عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشگر چنگیز از روحم گذشت

جان من پوسید در شبغاره‌ها
آه آی خمپاره‌ها، خمپاره‌ها

منبع: ماهنامه صبح دوکوهه
شعر: محمد حسین جعفریان

لینک دانلود آهنگ تیتراژ اخراجی ها قسمتی از این شعر با صدای بهنام صفوی

از ربنای رکعت دوم شروع شد...

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جاده سه شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به‌ آینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید ذره‌ بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه ها گذشت
بی تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد

فاضل نظری

ورق روشن وقت / سهراب

از هجوم روشنايي شيشه هاي در تكان مي خورد.
صبح شد،‌آفتاب آمد.
چاي را خورديم روي سبزه راز ميز.

***
ساعت نه ابر آمد، نرده ها تر شد.
لحظه هاي كوچك من زير لادن ها نهان بودند.
يك عروسك پشت باران بود.

***
ابرها رفتند.
يك هواي صاف،‌يك گنجشك، يك پرواز.
دشمنان من كجا هستند؟
فكر مي كردم:
در حضور شمعداني ها شقاوت آب خواهد شد.

***
در گشودم: قسمتي از آسمان افتاد در ليوان آب من.
آب را با آسمان خوردم.
لحظه هاي كوچك من خواب هاي نقره مي ديدند.
من كتابم را گشودم زير ناپديد وقت.

***
نيمروز آمد.
بوي نان از آفتاب سفره تا ادراك جسم گل سفر مي كرد.
مرتع ادراك خرم بود.
***
دست من در رنگ هاي فطري بودن شناور شد:
پرتقالي پوست مي كندم.
شهر در آيينه پيدا بود.
دوستان من كجا هستند؟
روزهاشان پرتقالي باد!

***
پشت شيشه تا بخواهي شب.
در اتاق من طنيني بود از برخورد انگشتان من با اوج،
در اتاق من صداي كاهش مقياس مي آمد.
لحظه هاي كوچك من تا ستاره فكر مي كردند.
خواب روي چشم هايم چيزهايي را بنا مي كرد:
يك فضاي باز،‌شن هاي ترنم، جاي پاي دوست ...

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

 ببر اندوه دل و مژده ی دلدار بیار

نکته ای روح فزا از دهن دوست بگو

نامه ای خوش خبر از عالم اسرار بیار

تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام

شمه ای از نفحات نفس یار بیار

به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز

بی غباری که پد ید آرد از اغیار بیار

گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب

بهر آسایش این دیده ی خونبار بیار

خامی و ساده دلی شیوه ی جانبازان نیست

خبری از بر آن دلبر عیار بیار

شکر آنرا که تو درعشرتی ای مرغ چمن

به اسیران قفس مژده ی گلزار بیار

 کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست

عشوه ای زان لب شیرین شکر یار بیار

روز گاریست که دل چهره ی مقصود ندید

ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

دلق حافظ به چه ارزد به می اش رنگین کن

وانگهش مست و خراب از سر بازار بیار

شکر آنرا که تو عشرتی ای مرغ چمن

به اسیران قفس مژده ی گلزار بیار

 حافظ

نفس کشید زمین چرا ما نفس نکشیم؟؟؟

چگونه خاک نفس می کشد؟
بیندیشیم:
چه زمهریر غریبی!
شکست چهره ی مهر
فُسرد سینه ی خاک
شکافت زَهره ی سنگ
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند
گل آوران چمن جاودانه مردند
در آسمان و زمین هول کرده بود کمین
به تنگنای زمان مرگ کرده بود درنگ
به سر رسیده جهان؟
پاسخی نداشت سپهر
دوباره باغ بخندد؟
کسی نداشت یقین
چه زمهریر غریبی....!

چگونه خاک نفس می کشد؟
بیاموزیم:
شکوه رُستن اینک
طلوع فروردین
گداخت آن همه برف
دمید این همه گل
شکفت این همه رنگ
زمین به ما آموخت:
ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم
مگر کم از خاکیم؟
نفس کشید زمین چرا ما نفس نکشیم؟؟؟

فریدون مشیری

شب تنهايي خوب و به باغ همسفران (سهراب)

شب تنهايي خوب

گوش كن، دور ترين مرغ جهان مي خواند.
شب سليس است، و يكدست، و باز.
شمعداني ها
و صدادارترين شاخه فصل،‌ماه را مي شنوند.

پلكان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم،

گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا.
و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.
پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.

آرزو

اين سقف آسمان است كه چكه مي كند
يا جبرئيل دل شكسته است گريه مي كند
نه جبرئيل،كه آسمان به زمين است باز
از غربت و غم گل نرگس گلايه مي كند
باران كه فرش زمين خيس كرده است
شاخ درخت را براي تو شانه مي كند
آسمان در غم تو سياه شد شب و روز
اما هنوز منتظر تو فقط گريه مي كند
آقا مرا ببخش كه هر روز صبح و عصر
مرغ دلم به غير كوي تو لانه مي كند
اين مرغك چموش نداند كجا رود
ورنه زمين رها در آسمان خانه مي كند
سالهاست ديدن تو شده است آرزو
هر جمعه غم به دل پر غصه مي كند. (۱۲/۱/۹۰)

سوره تماشا

 به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
وبه پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.
 
حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.
 
و به آنان گفتم:
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ.
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.
و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ.
به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت.
 
و به آنان گفتم:
هرکه در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند.
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.

زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم که بهم می گفتند:
سِحر می داند، سِحر!

سر هرکوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پٌر داودی بود،
چشمشان را بستیم.
دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش.
جیبشان را پرعادت کردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.
"سهراب"

غزل پنجره

یک کلبه ی خراب و کمی پنجره
یک ذره آفتاب و کمی پنجره
ای کاش جای این همه دیوار و سنگ
آیینه بود و آب و کمی پنجره
در این سیاه چال سراسر سوال
چشم و دلی مجاب و کمی پنجره
بویی ز نان و گل به همه می رسید
با برگی از کتاب و کمی پنجره
موسیقی سکوت شب و بوی سیب
یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره

قيصر امين پور